زندگی شخصی من...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 1 خرداد 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
باز هم پدر جان محترم بنده و بنده حماسه آفریدیم!!!
از اونجایی که ما هیچ وقت سر وقت خوابیدن باهم به تفاهم نمیرسیم بازم پدر جان محترم که خیلی هم دلم براش تنگ شده چون الان دو هفتست که ندیدمش برای بیدار شدن بنده از خواب من رو دچار خواب پریدگی کرده!!!
یکی نیست بگه پدر من عزیز من من که بعد یه هفته میام خونه یکم با ملاطِفَت با من برخورد کن،من دچار افسردگی میشم میرم ..... میکشم معتاد میشم میفتم رو دستتا!!!
خلاصه از ما گفتن بود!!!
بیچاره خواهرم!!!
حالا من یکم الافم بهم گیر بدن حق دارن،طفلی بچش نمیزاره درست و حسابی بخوابه بابای ما هم هی تند تند زنگ میزنه بهش که تو چرا انقدر می خوابی زود پاشو این بچه هم از تو یاد میگیره همش می خوابه دیر پا میشه!!!
حالا خواهرزادما اول وقت اذان بیدار میشه،بعدش راس ساعت 6 بیداره!!!
خلاصه این بابای ما اصا معلوم نیست حوضش(اگه درست نوشته باشم!!!)
دقیقا چیه!؟!؟!
یادش بخیر!!!
دوهفته پیش که خونمون بودم....(یه حباب درست میشه میره تو ذهن من!!!)
ساعت 4 صبح چرا خوابم نمیبره!!!
به زورِ رادیو و آهنگ خوابم برد اونم ساعت 4:30 ...
صبح ساعت 7 (موقعیت بابا در حال ورزش کردن به قول خودش قدم زدنِ صبح گاهی تو خونه و رد شدن به فاصله زمانی هر 1دقیقه دوبار از در اتاق من !!!):
بابا : زهــــرا...
من : ـــــــــــــــــ
بابا : زهـــــــــــــــرا...
من : ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ــــ-ـــ-
بابا : زهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا....
من : بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه...
بابا : پاشو انقدر نخواب!!!
من : خوب دیر خوابیدم!!!
بابا : دروغ نگو من 12 اومدم بالاسرت خواب بودی!!!
من : بـــــــــــــابــــــــــــــا من ساعت یک نیومدم بزور بیدارت کنم کتابو بیخیال شو برو بخواب!!!
 بابا : نــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!
من :بــــــــــــــــــابــــــــــــــــــــا چرا دروغ میگی!! اِاِاِ
باباهه کم میاره و مقداری سکوت میکنه!!!
منم از فرصت استفاده میکنم و می خوابم....
که این سواستفاده دیری نپایید چون بعد چند لحظه حس کردم یه جسم گوله شده کوبیده شد تو صورتم!!!!
چشم وا کردم دیدم یه پتو رو گوله کرده کوبیده تو صورتم!!!
من : بابا چرا انقدر خشونت بکار میبری خوب !؟!؟!؟
بابا : حقته! پاشو ببینم تا بیشتر از این کتک نخوردی!!!
من : خوب تو برو پا میشم!!!
بابای حرف گوش کن ما هم رفت...
اما باز هم این آرامش دووم نیاورد!!!
دیدم یه چیزی هی کشیده میشه تو موها و صورتم !!!!
خیلی حس بدی بود یه لحظه حس کردم سوسکی مارمولکی چیزیه!!!!
چشم وا کردم دیدم بابامه با طی که باهاش ماشین میشوره داره موهامو شونه میکنه!!!
من :بـــــــــــــــــــــــا بــــــــــــــــــا آخه چیکار داری میکنی!!!
گند زده شد به موهام باید برم وایتکس موهامو بشورم!!!
بابا : (هیچ وقت کم نمیاره!!!)خوبه حالا سال به سال میری حموم
حالا لااقل این باعث بشه زود بری!!!
حالا میدونی من و بابام تو چه موقعیتی هستیم!!!
:))) من دارم طی رو از دستش میکشم بابام تا جا داره با طی میزنه تو سرم!!!
بابای مارو میبینی؟!؟!؟!؟!
 بعدشم بزور پاشدم فهمیدم این همه عجلش واسه بیدار کردن من این بود که مامانم رفته بوده بازار بابام هم حسشو نداشت صبحانه آماده کنه منو بیدار کرده واسش صبحانه آماده کنم!!!
هی بابا هی...



برچسب ها: خواب راحت ندارم!!!، بابای من!،
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
حرفایی دارم برای نگفتن حرفایی که گفتنش حتی فکر کردنش آزارم میده اینکه چه اشتباهات بزرگی کردم چه اشتباهات جبران ناپذیری کردم چقدر سخته حرفایی رو که نمیشه زد تو دلت نگه داریو بخاطر نگفتنش انقدر آزار میبینی چقدر سخته کنترل زندگیو تو دستات بگیریو بخوای مهارش کنی...سخته روزایی که تو تقویمت پر رنگ شدنو تو نمی خوای خاطراتشونو به یاد بیاری...سخته تصمیم گرفتن واسه روزایی رو که نمیدونی باید دوسشون داشته باشی یا از یاد ببریشون...خاطره مبهم ترین کلمه ایه که تو ذهنم پرسه میزنه...خاطره یا یاد آوریه روزایی که نمیدونی اسمشون رو چی بزاری؟!از این روزام شاکیم روزایی رو که حس میکنم خودم انتخابشون نکردم...روزایی که باعث شده خنده به لبم بیاد روزایی که باعث شده اشک تو چشمام جمع بشه...روزایی که باعث شده دوستای خوبی پیدا کنم...نمیدونم اسم این روزارو چی بزارم ولی هرچی هست حس وحال و حالو هوای بدی بهم داده...روزای بارونی کجایید؟هوای دلگرفته کجایی؟بارون می خوام!از روزای گرم خوشم نمیاد! عاشق خیس شدن زیر بارونم...حس میکنم زندگیم گم شده،انگاری این چند وقته یه جایی گذاشتمشو یادم نیست کجاست...کسی میدونه کجا میتونم پیداش کنم؟؟؟
انگاری این زندگی مال یکی دیگه بوده و گمش کرده حالا زندگیهامون قاطی شده...از یابنده تقاضا میشود هرچه سریعتر زندگی مرا پس بدهد که دارم قاطی میکنم!!!




برچسب ها: دل سرد شدم، دلم گرفته، زندگیم کجاست؟،
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
تا شنبه 3تا امتحان دارم فکر کنم وقت نباشه بیامو پست بزارم ...
امیدوارم امتحانا بخیر بگذره چون اصا درست و حسابی درس نخوندم!!!
فعلا هم نت تعطیل تا شنبه ...
اصا از امتحانا خوشم نمیاد اَه اَه اَه ...
الانم باس برم درس بخونم که فردا امتحان دارم!!!
از گرسنگی هم دارم میمیرم!!!
حوصله ندارم غذا درست کنم ...
 به پت گفتم غذا درست کنه!!!
اگه پت نبود از گرسنگی میمردم...
فعلا با نون و ماست شکم سیر میکنیم تا غذا آماده بشه!!!
البته ماست بادمجونه ماست خالی نیستا!!!
ما دانشجوی مایه داریم!!! 
 


+ :)) پست رو که خوندم دیدم شده مثل انشای بچه دبستانی ها!!!
نخندین بهم خوب! امنتحان دارم نمیتونم وقت بزارم خوب بنویسم !!! شرمنده ها...




برچسب ها: امتحان داریم!!!، گرسنگی میکشیم!!!،
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 توسط ZiZi | نظرات ()

خدایا نمیفهمم این روزا چی شده چه اتفاقی داره میفته؟!

خدایا دارم نگران میشم میشه بهم بگی دور و بَرَم چه خبره؟؟؟

یه چند وقتی هست که هر چی از ذهنم میگذره یا حرفیو میزنم که از

سَرِ حدس و گُمانه درست از آب در میاد!!!

دیروزی دلم بارون خواست امروز وسط هوا به این گرمی نیم ساعت بارون بارید!!!

خدایا من تسلیم!!! دیگه حرفی ندارم!

امروزم تو خیابون یه خانوم محترمی یهو اومد سَرِراهم گفت خانوم مریض دارم

واسه مریضم دعا کن منم واست دعا میکنم خوشبخت بشی و هر دعایی

داری برآورده بشه،دعام واسه همه میگیره تو هم دعا کن

اگه به مرادت رسیدی به پدرم خدا بیامرزی بگو(خدا بیامرزدش...)

حرفی نتونستم بزنم فقط وقتی رفت گفتم تو از کجا پیدات شد!!!

نمیدونم ولی واسم جالب بود...خدایا شکرت هیچ کارت بی حکمت نیست!!!

خدایا منو ببخش...خودت میدونی چرا...من خیلی نامردم میدونم...

خدایا یه آدمم تو این دنیا به این بزرگی واقعا حواست به من هست که حواسم نیست!!!




برچسب ها: دعام کن، حال خراب این روزام...،
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
روزهامو میگذرونم دیگه نمیدونم تصمیمم واسه زندگی چیه؟
اصا چرا داره این اتفاقا میفته...
انگاری دنیا خودش داره منو میبره اصا نمیزاره من فکر کنم...
راستش اصا این روزا دیگه فکرم کار نمیکنه...
من دارم چیکار میکنم ؟!؟!
می خوام به کجا برسم با کارام؟!
آخرش که چی؟!
جدایی؟!
جدایی از کسایی که دوسشون داری؟!
کسایی که شاید دوست داشته باشن؟!
وای خدایا چرا انقدر چرت میگم چرا نمیتونم حرف دلمو بزنم؟!
اصا نمی خوام حرفی بزنم...
فقط می خوام بگم خیلی وقته کم آوردم...
اصا ولش بزار روزای بد بره واسه خودش...
با گفتنشو نوشتنش فقط حال خودمو بدمیکنم!!!



نوشته شده در تاریخ جمعه 8 اردیبهشت 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
به عمرم همچین روزای بدی نداشتم...
روزای پر از استرس پر از دلشوره...
این یه هفته ای خیلی اتفاقای جالبی واسم نیفتاد...
همه چیم قاطی پاتی شده بود...
دنیام ریخت بهم فکر نمیکردم یه روزی اینجوری بشم...
خودمو سر سخت تر از این حرفا میدیدم...
فقط می خوام بگم روزای بدی داشتم و شاید داشته باشم...
تهنام نزارید خوب؟!؟!؟!؟



نوشته شده در تاریخ جمعه 1 اردیبهشت 1391 توسط ZiZi | نظرات ()

سلام سلام من اومدم ...

خیلی وقته پست نزاشتم،دلم گرفت از بس حرف نزدم...

گاهی کلی حرف داشتم ولی حال نداشتم گاهی حال داشتم ولی وقت نداشتم...

 خیلی این چند وقته درگیر بودم ...

دانشگاه،کلاس،حیاط گردی،کلاس پیچوندنو با بچه ها بیرون رفتن...

همه اینا وقتمو پر کرد و مشغول بودم این چند روزه خیلی خوش گذروندم...

همش بیرون و گردش،کلاسا هم که یکی در میون تشکیل میشد...

تازه خواهرم اینا هم رفتن سفر عشق من(خواهر زادم 2سالو نیمِشه)

مونده پیش ما،گوگولی مگولیه خاله...

چند روزی که رفتم خونه خیلی باحال بود همش باهم بازی میکردیم و می خندیدیم...

گوگولیه من!!! میگفت خاله جون جونی گلپریا بزار(آهنگ هنا رو میگه)

منم که آهنگو میزاشتم میگفت حالا واسم لباس عروس بپوش...

خیلی باحاله میگه با لباس عروس مثه گلپریا میشم!!!

تازه کلاسش منو کشته دوستای بابام اومدن خونمون میگم بیا لباساتو

عوض کنم گیر داده واسم دامن بپوش!!!

دامن که پوشیدم هیچ میگه حالا جولاب شلوالی بپوش!!!

حالا بماند که خرابکاری کردو تو یه روز 3،4 دست لباس عوض کرد...

آخی عزیزم نمیزاشت بیام دانشگاه تا 1ساعت قشنگ رفت تو کاره من که دیر برم...

البته دانشگاهم نمی خواستم برم دیروزی اومدم خوابگاه که جمعه با بچه ها بریم تور...

یعنی با بچه های خوابگاه،الانم یه 1ساعتی هست که رسیدیم...

رفته بودیم سیسنگان،اونجا زیاد رفته بودم ولی همین که با بچه ها بود خوب بود...

از اینکه مسئول ح.ر.ا.س.ت.و اینا باهامون بودن یکم گیر بازار بود

ولی خوش گذشت بچه ها پایه بودن و کلی حال کردیم...

بابا کشتن مارو دیگه،از اول راه غر زدیم که آهنگ بزارید لامصبا هیچی نمیذاشتن !!!

اِنقد سرشون غر زدیم تا برادرای محترم راضی شدن آهنگ بزارن ماهم

دیگه استفاده لازم را فرمودیم و کلی دست و جیغ و لقص...

حالا هی این برادر سوزوکی(برادر ح.ر.ا.س.ت) رو میکرد به ما میگفت زشته بشینید!!!

کجا بود گوش شنوا؟!؟!؟!؟!؟

انقدم تو ماشین جیغ زدیمو خوندیم فکر کنم فردا اِسمِمون رو بُرد دانشگاه باشه!!!

تازشم اعلام مینماییم مسابقات دارت بین بچه ها برگزار شد که با افتخار

رتبه اول رو بین حدود 20،30 نفر کسب نمودیم...

حالا قراره از اون تَه مَهای انبار دانشگاه یه جایزه ای به ما بدن...

جاتون خالی خیلی خوش گذشت الانم آش و لاشم ...

هانی هم اومده پیشم خوابگاه الان تخت بالاست داره سرم غر میزنه تو

خسته نشدی اومدی پای لپتاپم نشستی!!!

من برم بخوابم که از 5صبح مارو بیدار کردن الانم از گلو درد دارم میمیرم...

هانی هم خوابش برد!!!

 




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 فروردین 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
حرفام یکم قاطی پاتیه چون خیلی بهم ریختم اگه حوصله نداری نخون...


از آدمای مزخرفی که فکر میکنن خیلی از بقیه سَرتَرَن بدم میاد ...
بدم میاد از آدمایی که فکر میکنن دختر بودن یعنی خفه شدن و
تو سری خوردن یعنی یه نژاد پست یعنی اختیار نداشتن...
هرجا که می خوان حجب و حیای یه دختر رو واسه خودشون هر جوری تعبیر میکنن
مگه کم بودن دخترایی که بخاطر عشقی که هیچ ارزشی نداشت نجابتشونو زیر پا گذاشتن،فقط به جرم اعتماد!!!
کاش میشد رک و راست حرفارو زد دارم از خود خوری و حرف نزدن دیوونه میشم خسته شدم از افکار مزخرف دورو برم...
دل بستن به آدمایی که دستت بهشون نمیرسه چیزی جز زجر نیست...
 وقتی اشتباهی میکنی که نمیدونی چطور میشه جبرانش کرد یا حتی اگه میشد زمان رو برگردونی تا بتونی جبران اشتباهتو بکنی دوست نداشتم این روز واسم پیش بیاد البته میدونم به نظر بعضیها اشتباه مسخره ایه ولی اشتباهیه که تونسته دوباره منو بهم بریزه...
کاریش نمیشه کرد...خسته شدم از خودم خیلی دم دمی شدم دیگه خودمم نمیدونم دقیقا چی تو سَرَمه...
خدا خودش شفام بده و از این وضع و حال منو در بیاره...
دلم نمی خواد اوضام بهم بریزه و تاریکی روزام روشن بشه...
امروز دانشگاه بودم خبر فوت یکی از بچه های ترم شیشی رو شنیدم
خیلی ناراحت شدم و این منو برد تو فکر دوباره رفتم تو فکر مرگ...
البته لازم نیست چیزی بگید به جای شما هانی همچین محکم زد تو سرم که هنوز سرم درد میکنه!!!
گفت تو باشی که دیگه از این حرفا نزنی!!!
رفیقه ما داریم؟!
اوضام یکم بهم ریخت واسم دعا کنید من در کل عقل بیفته تو کَلَم!!!
 

+کامنتارو هم بعدا میتاییدم!!!




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 فروردین 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
سلام اینجا دانشگاه ساعت 14:30 آی لاو همتون....
سلام من الان دانشگاهم جای همتون خالی انقدر خوش میگذره ...
با بچه ها اومدیم سایت بچه های صنایع نشستیم همه لپ تاپ بدست مشغول کار...
سایت خودمون یعنی سایت بچه های کامپیوتر فول بود دیگه مجبور شدیم بیایم اینجا...
از وقتی اومدم دانشگاه روحیم باز شده خیلی خوبه بچه ها همه هستن دور هم خیلی خوش میگذره...
تازه پریشب رفته بودیم خونه هانی اینا دختر خالشم اومده بود انقده خوش گذشت رفتیم با ماشین دختر خالش دور زدیم و بعد اومدیم خونه و شام خوردیم خیلی باحال بود تازشم بعدظهری کلاس پیچوندیم رفتیم آب انار خوردیم...
خیلی حال داد هوا هم گرم بود یعنی چسبیدا...
وای رفتیم پارک پدالو سوار شدیم از خنده مردیم سه تایی رفتیم من و پت پدال میزدیم و هانی ازمون عکس میگرفت انقده عکسامون خوشکل شده بود...
ولی واقعا این روزا هوا خوبه میچسبه آدم با .... بره بیرون!(میدونید که چی میگم؟!؟!؟! D:)
فقط خواستم بدونید الان خیلی حالم خوبه...




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 فروردین 1391 توسط ZiZi | نظرات ()

نمیدونم چرا ولی فکر کردم شاید یه تغییر بتونه حالمو عوض کنه...بخاطر همین پریروز تصمیم گرفتم برم موهامو ردیف کنم،شاید باعث یه تفاوت بشه... که به گفته آرایشگر گرامی که کارشو قبول دارم شدید!!! گفت وضع موهات افتضاحه یعنی اصا به موهات نمیرسی دلم می خواست کَلَشو بِکَنَم ... بگم من اصا نمیدونم چطوری زنده ام!!! حالا برم به موهام برسم!؟!؟!؟!؟!؟!واسه همین موهامو کوتاه کرد،دلم سوخت،موهام خیلی کوتاه شد ولی خیلی با نمک شد آخه تغییر کردم از اون یه نواختی در اومدم!!!از موهام خوشم اومد چون باعث شد یکم حالمو عوض کنه...

گفتم سفرم یکم زد حال بود واسه اینکه با خانواده ای که رفته بودیم مسافرت یکم بهمون زد حال زدن دلم نمی خواد چیزی بگم بیخیال ولی خیلی دلمو شکوندن...فشار عصبی افتاد به جونمو کِتفَم گرفت و دستم شدیدا درد گرفت واسه همین یکم اذیت شدم...یه شب،هم اونا حسابی رفتن رو اعصابم هم از دست pooh عصبانی بودم حالم بدتر گرفته شد و به جبران همه کارهای اونا،وقتی همه مشغول کارای خودشون بودنو کسی حواسش به من نبود رفتم تو ماشینو حسابی گریه کردم،از اون شبم کلا رفتارم باهاشون عوض شد نه که بد بِشَما نه! ولی خیلی سرسنگین گرفتم تا آخر هر کاری دلشون خواست کردن  منم دیگه بهشون اهمیت ندادم،از اون به بعد هم با مامان و بابا باهم سه تایی خوش بودیم و کلی خوش گذروندیم ...بدترین زد حالو تو شیراز خوردم که بعد این همه مدت رفتم شیراز شهر مورد علاقم گند زدن به خوشیمون رفتن...بیخیال... حالا که از سفر برگشتیم چوبشو خوردن و دارن معذرت خواهی میکنن ...ولی در کل  جدای اونا سفر جالبی بود...

امروزم رفتم دانشگاه کلاسمون رسما تشکیل نشد ولی استاد اومد،درس نداد همینجوری نشست و از خاطرات جوونیش واسمون گفت انقدر باحال بود کلی خندیدیم...بعدشم با هانی رفتیم بیرونو کلی دور زدیم جاتون خالی رفتیم یه جیگرکی،کلی خندیدم روحیم خیلی عوض شد...تصمیم گرفتیم از این به بعد نریم هی از این فست فودایی که معلوم نیست چی هست بخوریم بجاش خودمون غذا درست کنیمو پولامونو جمع کنیم...امروزم کلهم باهم پول غذامون شد 4تومن ولی اگه میرفتیم مثلا فست فود بخوریم میشد 8تومن !!!

واقعا اقتصادی نیست!؟خسیس نیستما گاهی هم پیش میاد از این خرجا بکنیم ولی انصافا الکی پول دادنه اصا معلوم نیست تو این فست فودا چی هست!!!اینجوری لااقل میتونیم واسه چیزای درستو حسابی پول بدیم!! بدجوری رفتم تو کاره اقتصادیت!!!ولی به نظرم خوبه لااقل یکم فکرم درگیره این چیزا میشه دیگه به چیزای الکی فکر نمیکنم!!!

 




برچسب ها: سفر،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 14 فروردین 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
از سفر برگشتم اما خیلی دلم می خواست که بر نگردم دیگه دوست نداشتم بین آدما باشم،مخصوصا وقتی که رفتم شیراز،سفر خوب بود ولی خیلی اتفاقای بدی تو سفر افتاد که سفرمو خراب کرد،دلم خیلی گرفته حلقه اشکی که الان یه هفتست تو چشمامه رو کی دیده،کی تونسته درکش کنه،همه چیز واسم یه رنگه فقط سیاه، سیاه سیاه.افسردگی نیست باور کنید فقط یکم نگرانم نگرام روزایی که باید بگذرونم نگران دل نگرانیهای که از این به بعد دچارش میشم،نگران این بغض و اشک و حرفای نگفته ای که دیگه لب به گفتنش باز نمیکنم،نگرانِ نگرانی هایی که نگرانشون بودم همیشه آدما حرفایی دارن واسه نگفتن حرفایی که می خوان واسه خودشون نگه دارن،فکر میکردم شاید امسال یه سال دیگه باشه برام،یه سالی متفاوت تر از اون سالهایی که داشتم اما همه چیو خراب کردم،دیگه من زهرای خودم نیستم دیگه نمیدونم من کیم دیگه خودمو نمیشناسم انگاری دعامو اشتباهی از خدا خواستم شدم یه آدم دیگه،دیگه سکوت پر حرفی این روزای منه،سکوت میکنم و به یه گوشه خیره میشم دلم می خواد طلسم بشم،یه طلسم که منو به خوابی عمیق ببره طلسمی که هیچ کس نتونه باطلش کنه،طلسمی برای ابدیت...
اینجا حرف زدن راحته تو دنیای مجازی واسه آدمایی که نمیشناسنت(البته یه چند نفری منو میشناسن...)اما توضیح دادن این حرفا تو دنیای واقعی واسه آدما خیلی سخته...همیشه دلم می خواست برم ی جای دور جایی دور از دسترس همه آدما،یه روزی میامو از خاطرات سفرم واستون میگم،تو سفرم رفته بودم کرمان،کویر لوت خیلی جای قشنگ و جالبی بود هیچ کس اونجا نبود و حتی هیچ موجود زنده ای نمی تونست اونجا رشد کنه حتی ی باکتری که بخواد آشغال هارو تجزیه کنه واسه همین دلم می خواست اونجا بمونم چون هیچ کس اونجا نبود هیچ کسِ هیچ کس...




برچسب ها: طلسم، سکوت، تنهایی،
نوشته شده در تاریخ شنبه 5 فروردین 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
من دارم میرم سفر شاید این سفر بتونه یکم بهم کمک کنه
یه عالمه دوستون دارم و از اینکه تنهام نمیزارید ممنونم
اگه دیگه برنگشتم حلالم کنید...



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 2 فروردین 1391 توسط ZiZi | نظرات ()
سلام سلام
اینم از اولین پست سال نود و یک....
ولی خبرای خوبی ندارم،نمیدونم چمه امیدوار بودم دیگه تو سال نود و یک
حالم روبه راه بشه اما هنوزم مشکلام رفع نشده...
لحظه تحویل سال دعای بزرگی کردم خدایا امیدوارم بین این همه شلوغی دعامو شنیده باشی...
این پست شاید آخرین پستی باشه که میزارم یعنی تا وقتی که رو به راه بشم تا وقتی یه اتفاق بتونه منو آروم کنه تا وقتی که اوضاع و احوال آروم بشه...
میامو به شماها سر میزنم اما نمینویسم...
واسه خداحافظی نیاید چون دوباره یه روزی برمیگردم...




برچسب ها: اولین و آخرین، نود و یک،
نوشته شده در تاریخ جمعه 26 اسفند 1390 توسط ZiZi | نظرات ()
منو به زور میبرید عروسی!!!
خوب آقاجون من اَصا دلم می خواد آتیش بازی کنم می خوام برم تو آتیش چهارشنبه سوری بسوزم ولی نیام عروسی...
ولی جاتون خالی مارو بردن عروسی دلم می خواست همونجا بشینم های های گریه کنم!!!
عین این بچه دماغوآ که همش آویزون ماماناشون هستنا...
حالا تا اون حدم نها...
ولی جاتون خالی کلی رقصیدیم...
یعنی ما نخواستیم برقصیما مارو رقصوندند!!!
هی میومدن مارو میبردن میگفتن بیا برقص بیا برقص...
یه بار هم سوتی دادم!!!
رفتم اون وسط میرقصیدم یهو رفتم تو حاله خودم یه جا درجا میزدم و خیره شدم یهو دخترخالم زد به پهلوم که یادم افتاد کجام!!!
بعدشم که نشستم دلم می خواست گریه کنم!!!
آخ آخ از فرداش نگو که به عمرم همچین روزی نداشتم...
یعنی از صبح که بیدارشدم کار کردم کل خونرو ایندفعه من به جای خواهرم تمیز کردم(آخه خواهرم ازم بزرگتره و هر وقت مامان کار داره اون کمکش میکنه)
بعد ظهری هم مامان خونه نبودا بقیه کارارو کردم مامان تقریبا فقط غذا پخت!!!
هیئت بابابزرگم بود،کم بودنا ولی خونه شلوغ پلوغ شده بود...
این همه زحمت خونرو کشیده بودم و تمیزش کردم فقط باس وقتی مهمونا رفتن خونرو میدیدید!!!
با خواهرم دوباره از نو خونرو تمیز کردیم هلاک هلاک شده بودیم...
یعنی به عمرم این همه کار نکرده بودم...
دست و پاهام از پر کاری تعجب کرده بود
این پستم میره تو آخرین پستای سال نود،انقده ذوق دارم!!!
نمیدونم چرا شاید واسه جَوِّش باشه که همه رو به تکاپو انداخته و همه خوشحالن...
از همه بیشتر ذوق چیدن سفره هفت سین دارم...
سفره رو که چیدم خوشکل شد عکسشو میزارم ببینید...
 خوب منم دیگه برم...
اگه وقت نشد بازم بیام و پست بزارم که بعید میدونم
عیدرو پیش پیش بهتون تبریک میگمو یه عالمه خوبی واستون آرزو میکنم...



(تعداد کل صفحات:6)      [ 1 ]   [ 2 ]   [ 3 ]   [ 4 ]   [ 5 ]   [ 6 ]  
درباره وبلاگ
دخترم و عاشق بارونم نشد که تو فصل سرما به دنیا بیام آخه متولد تیر ماه هستم.
دریا رو دوست دارم و بچه شمالم وگرنه نمیدونم چی میشد آخه دریا و بارون رو فقط
تو شمال میشه پیدا کرد...
موضوعات
آخرین مطالب
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی